تبلیغات
بزرگان شعر پارسی - زندگی نامه میرزا عباس دیّری

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 24 اردیبهشت 1389
 

عباس دیری فرزند میرزا محمد دیری در پاییز سال 1307 خورشیدی در دیر در خانواده ای نیکنام و معروف چشم به جهان گشود.از آوان جوانی استعداد و ذوقی سر شار از خود نشان می داد به مردم مهر می ورزید و خود را برای خدمت به آنان آماده می ساخت به هر وسیله و از هر راهی که می شناخت و می توانست به قلم یا به قدم.از کودکی دارای هوش و ذکاوتی ویژه بوده است.در سنین سه و چهار سالگی از ذوق و ابتکار سازندگی برخوردار بود بطوری که در همان کودکی پدرش به او می  گفت شاعر و همین که به مدرسه رفت این استعداد و قریحه بیشتر تجلی کرد و بارور شد.

دیری در خردادماه سال 1345 خورشیدی در جوانی دیده از جهان ناپایدار فرو بست و با این مرگ نبهنگام و زودرس دسوتان و شهروندان خود را در بهت و اندوهی ژرف فرو برد.

در مورد مرگ ایشان ((مرگ جانکاه آن مغفور که بر اثر اشتباه در عمل جراحی در شیراز واقع شد در مردم اثری چنان اندوهبار کرد که در سوگ او خویش و بیگانه سنی و شیعه عارف و عامی طوری ماتم گرفتند که حدود 6 ماه مردم سامان دشتی و بنادر ساحلی و پشتکوه به احترام ارتحال وی نه عروسی کردند و نه حنا بستند..)) روز پس از مرگش در حالیکه از سلامتی کامل برخوردار بوده و هیچ نشانه ای از بیماری نداشته قطعه شعری با نام مسافر سرود وه به اخوند ملا محمد کازرونی که در دیر روضه می خواند می سپارد.ملا محمد خبر فوت دیری را که میشنود در مجلس سوگواری شرکت کرده و قطعه شعر را می خواند که سجگت مردم را تحت تاثیر قرار می دهد و مشاهده می کنند که شاعر از مرگ خود شخن به میان آورده است. ری دیری مسافر بود مسافری آگاه و حساس که مید انست بزودی ره را به پایان خواهد برد به راستی که چه زود.

                                             مسافر

ز راهی دورم و تشویش دارم    که راهی دورتر در پیش دارم

ز ره واند ه  ای  از  کاروانم        شگفتیها به کار خویش دارم

هم از رنج سفر رنجور زارم      هم از بیم خطر دل ریش دارم

رحیلان بعد ره از من مپرسید   که از خارش به جان صد ریش دارم

به من ای ره نشینان دل مبندید  که من ایمان به مرگ خویش دارم

او همیشه عاشق بوده است و بر مزارش این قطعه شعر هم اکنون بر سنگ مزارش به چشم می خورد:

بر سنگ مزارم بنویسید پس از مرگ     این کشته عشق است نیایید سراغش

از عشق چنان سوخت که روشن بودش   گور بر گور نیارید دگر شمع و چراغش

تا بود شما از غمش اگاه نگشتید         تنهاش گذارید که این است فراغش

از دور مزارش برگرزید که داغی           در سینه نهان داشت بسوزد ز داغش

به راستی که دیری از آتش عشق سوخت و پر پر شد از عشقی پاک و جانکاه از عشق به مردم گرسنه و محروم و فراموش شده دیارش و سر انجام از عشق به مردم از عشقی سوزنده که دیگران را خبری از تف آهش نبود و دریغ.....

غزلی از ایشان که بسیار زیبا و روانست:

خاکستر بی داد

به می کن ساقیا آبادم امشب   که ترسم غم کند بنیادم امشب

در این عالم ژشیاری خرابم      به می کن حالیا آبادم امشب

قدح پر درد کن پیمانه پر جوش   که از هستی بگیرد دادم امشب

نخواهم عقل تا گیرد عنانم        بده می تا کنی آزادم امشب

از این عقده که می پیچد گلویم   نمی آید برون فریادم امشب

مزن زخمه به سازی مطرب مست  که برده غم طرب از یادم امشب

نه من هستم کنون مشتی غبارم  دهید ای دوستان بر بادم امشب

دگرگونی حال از من مپرسید     مخواهید ای حریفان شادم امشب

زچشم مست شوخی خورد ه ام   تیر دریغا عاشق صیادم امشب

سرا پا آتشم با من مجوشید     غریب و بی کس و ناشادم امشب

نیم من دیری یاران دلسوز       کفی خاکستر بیدادم امشب

بحرین- منامه -1336

خدایش بیامورزد و روحش شاد



ارسال توسط علی درویشی،علی امینی،کامیار کاظمی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
شما از کدام شاعر بیشتر خوشتان می آید؟





امکانات جانبی
blogskin