تبلیغات
بزرگان شعر پارسی - حکایت

بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 12 اردیبهشت 1389

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود

مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

زائوچی در مورد این داستان می گوید :

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند



ارسال توسط علی درویشی،علی امینی،کامیار کاظمی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
شما از کدام شاعر بیشتر خوشتان می آید؟





امکانات جانبی
blogskin